زندگی برای من رنگش خیلی عوض شده و بیشترشبیه به بی رنگی تاهر رنگ دیگه ای.
می نگرم در نگاه رهگذران كور
اینهمه اندوه در وجودم و من لال
اینهمه غوغاست در كنارم و من دور
دیگر در قلب من نه عشق نه احساس
دیگر در جان من نه شور نه فریاد
دشتم اما در او ناله مجنون
كوهم اما در آینه تیشه فرهاد
هیچ نه انگیزه ای كه هیچم پوچم
هیچ نه اندیشه ای كه سنگم چوبم
همسفر قصه های تلخ غریبم
رهگذر كوچه های تنگ غروبم
آنهمه خورشید ها كه در من می سوخت
چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت
كاخ امیدی كه برده بودم تا ماه
آه كه آوار غم شد و به سرم ریخت
زورق سرگشته ام كه در دل امواج
هیچ نبیند نه خدا نه خدا را
موج ملالم كه در سكوت و سیاهی
میكشم این جان از امید جدا را
می گذرم از میان رهگذران مات
میشمرم میله های پنجره ها را
مینگرم در نگاه رهگذران كور
میشوم قیل و قال زنجره ها را
شاعر: فریدون مشیری

